آقای سین

مختصری از احوالات آقای سین...

آقای سین

مختصری از احوالات آقای سین...

۱۱ مطلب با موضوع «خاطرات و روزمرگی ها» ثبت شده است

ماهی قرمز جان سخت که چندی پیش وعده گرفته بود اگر تا عید ۹۸ زنده بماند صاحب یک آکواریوم لاکچری شود، بعد از تحمل ماه ها زندگی مشقت بار سرانجام سیل مشکلات اقتصادی را تاب نیاورد، و از غم فراق دریای کاسپین امروز ۲۲ مردادماه، درگذشت.

۱۵ نظر ۲۲ مرداد ۹۷ ، ۱۸:۰۸
آقای سین

یک لحظه چشمم چهره ی آشنایی را دید، دقیق تر شدم! حدس هایی توی ذهنم می آمد. بله انگار همان پسر اهوازی کارشناسی ارشد زبان بود که چند سال پیش در شیراز چند باری را مهمان خوابگاه ما بود. خدای من اسمش را فراموش کرده بودم.

متوجه نگاه کنجکاو من شد و حالا او هم به من زل زده بود. تلفنم را از جیب در آوردم به امید اینکه در مخاطبین تلفنم اثری از اسم او پیدا کنم. این فکر به ذهنم رسید که اگر اسمش را پیدا کنم می توانم شماره اش را بگیرم و مطمئن شوم اشتباه نگرفته ام. یک چشمم به پسر و چشم دیگرم به صفحه ی گوشی بود. چند بار مخاطبین را بالا و پایین کردم ولی مگر می شد میان این همه اسم و شماره، اسمی را پیدا کنم که خودم هم نمیدانستم چه اسمی است؟! زمان به سرعت میگذشت، چند تا اسم را که حدس میزدم جست و جو کردم و هر بار نتیجه ای نمیگرفتم. در سمت مخالف ایستگاه ایستاده بود و هیچ راهی هم برای صدا زدن او نبود و حتی اگر این سمت هم بود میخواستم چطور او را صدا بزنم؟ در همین فکرها بودم که قطار از راه رسید و بعد از چند دقیقه دیگر از پسر اهوازی خبری نبود و من هنوز هم مطمئن نیستم که شخص مورد نظر من بود یا نه...

۱۵ نظر ۱۵ مرداد ۹۷ ، ۱۹:۵۵
آقای سین

نخست همه ی برادران و خواهران خود را دعوت به تقوای الهی میکنم و سپس اوصیکم بالعشق و الاکتشاف المعشوق فی الاوایل العمر، که انسان در چشم برهم زدنی جوانی را از دست خواهد داد. مهم تر از درس و دانشگاه و مدارج علمی و موقعیت های شغلی و ثروت و مانند اینها، شریک زندگی یا بقول شما امروزی تر ها نیمه ی گمشده است.

نیمه ی گمشده خویش را پیدا کنید و در همان جوانی و بیکاری و مشکلات با او ازدواج کنید که کسی که در سختی کنار شما باشد در آینده ی رویایی که به کمک یکدیگر خواهید ساخت نیز شما را تنها نخواهد گذاشت.

نیمه گمگشته ات را دیر پیدا میکنی 

سر بجنبانی خودت را پیر پیدا میکنی

+ عروسی های پیاپی و رگباری فامیل و دوستان و همشهری ها امانمان را بریده است! (برای روشن تر شدن ماجرا بگم که فردا شب چهار عروسی همزمان دعوت هستیم) البته تعدد عروسی ها رو میشه تحمل کرد ولی اینکه با هر عروسی فشار افکار عمومی و خصوصی به بنده زیاد و زیاد تر میشه خیلی آزار دهنده است.

۳۴ نظر ۲۶ اسفند ۹۶ ، ۲۲:۳۴
آقای سین

به حضرت مادر می گویم دوست دارد چه چیزی برای روز مادر هدیه بگیرد؟
لبخندی میزند و می گوید: یک عروس!


روز مادر و هدیه روز مادر برای شما چقدر اهمیت دارد؟ آیا حاضرید بخاطر خوشحال کردن مادرتان ازدواج کنید؟

۲۸ نظر ۱۷ اسفند ۹۶ ، ۱۹:۰۵
آقای سین

هم اتاقیای ترسو دیشب که نذاشتن بخوابم و الان هم همه فرار کردن رفتن و تنها موندم. بالاخره که چی؟ یک روز میمیریم هممون، چه فرقی میکنه واقعا؟ حالا یا بر اثر زلزله یا از آلودگی هوا...

داشتم فکر میکردم نبودنم برای کی مهمه؟ مادرم، و شاید پدر و برادرام... :)


یلداتون پر از دانه های سرخ انار!

۱۳ نظر ۳۰ آذر ۹۶ ، ۱۹:۵۵
آقای سین

آب در کوزه و ما تشنه لبان می گردیم

یار در خانه و ما گرد جهان می گردیم

۲۶ شهریور ۹۶ ، ۰۱:۰۸
آقای سین

کم کمک دارد گرد پیری روی زندگیمان مینشیند و ای دل غافل! که روزهای پر از انرژی و شور و نشاط و شادی و با ارزش زندگی یعنی همان جوانی دارد به آخر هایش نزدیک می شود و آقای سین قصه ی ما در خواب زمستانی فرو رفته است. این وسط عروسی های رگباری هم سن و سالان (بعضا کوچکتران) دوست و آشنا و فامیل هم بهانه ای شده است که از صبحگاهان تا پاسی از شب هر موقع در تیررس پدر و مادرِ جانان قرار میگرم با انواع و اقسام گزینه های روی میز و زیر میز و دمپایی و هر آنچه که با خود اندیشه کنند میتواند کارساز افتد حقیر را تهدید و ارعاب کنند که ما خواهان عروسی و جشن و نوه و ... هستیم و هرچه تلاش میکنم آنها را متقاعد سازم که شما فرزندان ذکور دیگری هم دارید که از قضا خواهان و مایل به ازدواج هم هستند اما مگر دست از سر در آستانه ی کچل شدن ما بر میدارند!

از حق نگذریم خواسته غیر معقولی هم ندارند و قصور تا حدودی از حقیر است که سال ها چون کبک سر در برف داشته ام...

به هر حال چند مدتی بود که در افکار خویش فرو رفته تا راه حل و علاجی برای وضع موجود بجوییم و این شد که از خواندن وب نوشته های دوستان محروم بودیم و از همین جا پوزش می طلبیم.

۱۸ نظر ۲۳ شهریور ۹۶ ، ۱۲:۵۳
آقای سین

بی شک یکی از بهترین لذت های زندگی می تواند سحرخیزی و ورزش و دوی صبح گاهی باشد، لذتی که بهای تقریبا گرانی هم دارد و آن دل کندن از خواب شیرین صبحگاهی است.

۲۶ نظر ۲۱ تیر ۹۶ ، ۰۷:۲۷
آقای سین
آمدیم از حال بدمان بنویسیم؛
از مهمان های غیر قابل تحمل از تعطیلات کوفتی نوروز و از عروسی ای که یک ساعت نشده از رسیدن عروس و داماد و وسط رقص و ساز و دهول و تیراندازی هوایی با انواع سلاح های مجاز و غیر مجاز و سبک و سنگین یک دفعه با رسیدن خبر فوت و تمام کردن یکی از فامیل به هم ریخت دیروز و از امروزی که با تشییع و خاک سپاری و جیغ و داد و گریه مادر و خاله و آشنا و غریبه به سر شد و از کنکوری که ما را به زانو در آورد و ...
و بدتر از همه ی این مصیبت ها استرس و افسردگی در آستانه تولد 25 سالگی و ورود به 26مین سال زندگی و همه اینها بنویسم و ناله کنیم و آه فغان و درد خود را با دنیای مجازی به اشتراک بگذاریم که...
که ناگاه با خواندن چندین پست اخیر یک آشنای قدیمی و تنی چند از دیگر بلاگران نالان اینقدر خوشحال شدیم که تنها ما نیستیم که به أسوأ الأحوال گرفتاریم و بدبخت تر از ما نیز هست و کلا حالمان کمی تا قسمتی سر جا آمد!
حال با اینکه همیشه معترض سیه نویسان و دپرسان و موج منفی ساطع کنندگان بلاگستان میشدم تقاضا دارم زین پس تمام گرفتاری ها و درد و مشکلات خود را به اشتراک گذارید!

+اینکه آقای سین برای پستهای شما کامنت نمیگذارد تنها دلیلش مرض کنکور است که کمتر از یک ماه دیگر یا درمان میشود و یا ما را به هلاکت خواهد کشاند و دلیل دیگری ندارد (به بزرگواری خویش ببخشایید)

۶ نظر ۱۲ فروردين ۹۶ ، ۲۳:۳۱
آقای سین
این روز ها تمام سعی مان را میکنیم تا تمرکز صد درصدی روی کنکور داشته باشیم و وعده ی صد روزه آقای سین هم به سرنوشت وعده های آن ها دچار نشود اما مگر ابر و باد و مه و خورشید و ترامپ و این بیل های مکانیکی توی خیابان و دختر عمه محترمه و بحث های خانواده در راستای فشار برای مزدوج نمودن بنده و ترانه های گاه و بی گاه برادر کوچیکه (با ریتم ها و سبک ها متنوع به زبان های محلی و فارسی و ...) و حسین ماهینی و یار و کوفت و زهر مار میگذارند برای لحظه ای با آرامش کامل به فکر کنکورمان باشیم!
این وسط عده ای که برای واردات ترانسفورماتور از فرانسه استانی را به آتش کشیده اند بیشتر از همه روی اعصابند!
البته از همه این ها که بگذریم می رسیم به بیکاری! که چون مرض لاعلاجی در حال آب کردن گوشت و خرد کردن استخوان های آقای سین است. که اگر نبود این جناب کنکور،
تا حالا حداقل یک مرهم موقتی برای فروکش کردن درد آن پیدا میکردم.
۲۰ نظر ۲۹ بهمن ۹۵ ، ۱۱:۳۰
آقای سین
آقای سین

ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی
دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی!

پیام های کوتاه
  • ۲۵ خرداد ۹۶ , ۲۲:۳۲
    علی