آقای سین

مختصری از احوالات آقای سین...

آقای سین

مختصری از احوالات آقای سین...

۱۶ مطلب با موضوع «خاطرات و روزمرگی ها» ثبت شده است

اینکه شرایط و جو حاکم بر ورزشگاه های کشور خصوصا آزادی برای حضور بانوان مناسب است یا نه را کار ندارم، حتی به مباحث سیاسی پشت پرده این اقدامات هم کاری ندارم. گزینشی و نمایشی بودن این حضور در بازی پرسپولیس هم چندان برایم مهم نیست!

اما اینکه از بین میلیون ها خانمی که دوست دارند ورزشگاه بروند فقط ۸۵۰ نفر انتخاب شود و عدل آن یک نفری که چندین سال است سعی در فراموش کردن آن را دارم بین آن ها باشد و عکس او در خبر ورزشی و ایسنا و اوسنا و صفحه ای اف سی تا ای بی سی دی و همه فضای مجازی و هر جایی که من سر میزنم سر در بیاورد، قطعا توطئه ی مسئولان برای برهم زدن حال روحی آقای سین و گناهی نابخشودنی در نامه اعمالشان است.

۱۸ نظر ۲۲ آبان ۹۷ ، ۱۲:۱۱
آقای سین

این باور غلطیست که دخترها را ضعیف تر از پسر ها هستند. هیچوقت این موضوع را قبول نداشتم و همیشه از آن ها می ترسیدم. اما چه فایده که به ترس خود محل نگذاشتم. دختر ها ضعیف نیستند بلکه بسیار خطرناک هستند و می توانند ویرانی های بسیاری در زندگی تان به بار آورند.

یک دختر ۴۰ کیلویی لاغر مردنی میتواند خیلی شدیدتر از قهرمان جهانی بوکس، زندگی شما را در هم کوبد. پرتوهایی که چشم یک دختر به سمت شما می فرستد به مراتب از ضربات مشت یک بوکسور سنگین وزن خطرناک تر هستند.

یک دختر می تواند میلیون ها تومان ضرر مالی برای شما در پی داشته باشد و شما را سال ها از مسیر پیشرفت زندگی تان دور بی اندازد.

۲۴ نظر ۱۹ آبان ۹۷ ، ۲۱:۴۹
آقای سین

این مدت هر کسی که سعی دارد به من نزدیک شود را زخمی میکنم! گاهی با یک کنایه و گاهی با یک حمله تمام عیار به وسیله ی کلمات! تمام وجود او ‌را جوری به رگبار کلمات می بندم که فرصت هیچ واکنشی پیدا نکند و سریع فاصله بگیرد! 

کاش می شد یک نوشته ای به خود آویزان می کردم با این عنوان که «خطر انفجار، نزدیک نشوید!» راستش را بخواهید دیگر نه میتوانم به کسی اعتماد کنم و نه از خودم مطمئن هستم که می توانم کسی را به قلبم راه دهم...

۲۴ نظر ۱۲ آبان ۹۷ ، ۲۱:۴۹
آقای سین

با وجود تمام تلاش شیاطین و جبهه ی کفر برای مانع تراشی و کم رنگ کردن مراسم اربعین، پیاده روی اربعین با شکوه و عظمت انجام شد. ما هم افتخار حضور در این حماسه بزرگ را برای چندمین بار پیدا کردیم و نائب الزیاره و دعاگوی تک تک دوستان حسینی بودیم (حتی شما مجازی ها)

در مسیر بسیار به یاد دوستانی بودم که دوست داشتند شرکت کنند و نتوانستند. حتی در یکی از موکب ها در حال استراحت بودم که چند نفر وارد شدم بلند شدم و یک لحظه پسر خاله ام را دیدم و تا آمدم صدایش بزنم متوجه شدم شخص دیگری است.

عجیب تر از همه در مسیر یک لحظه انگار زیزیگلو را دیدم که پوشیه زده بود بر صورت و کالسکه ی بچه به همراه داشت! (حالا اگر بدون پوشیه هم ببنمشون نمیشناسمشون احتمالا! ولی اونجا انگار خودش بود!)

از سرماخوردگی هم همین قدر بنویسم که تقریبا به یکی از آپشن های ثابت پیاده روی اربعین تبدیل شده است و خیلی ها تجربه اش کرده اند و فقط مخصوص بنده نیست.

+ متاسفانه پست قبلی به نتیجه نرسید و امسال هم تنها شرکت کردم :)))

۱۸ نظر ۰۸ آبان ۹۷ ، ۱۰:۳۶
آقای سین

اگر فرشته ای مسئول آب و هوا وجود داشت و سفارش روزانه می گرفت برای وضعیت جوی، من همیشه شبی بارانی سفارش می دادم که نزدیک صبح باران قطع می شود. به این ترتیب هر روز صبح می توانستم در هوای لذت بخش بعد از یک شب بارانی ورزش کنم.

۸ نظر ۲۳ مهر ۹۷ ، ۰۷:۵۸
آقای سین

ماهی قرمز جان سخت که چندی پیش وعده گرفته بود اگر تا عید ۹۸ زنده بماند صاحب یک آکواریوم لاکچری شود، بعد از تحمل ماه ها زندگی مشقت بار سرانجام سیل مشکلات اقتصادی را تاب نیاورد، و از غم فراق دریای کاسپین امروز ۲۲ مردادماه، درگذشت.

۱۵ نظر ۲۲ مرداد ۹۷ ، ۱۸:۰۸
آقای سین

یک لحظه چشمم چهره ی آشنایی را دید، دقیق تر شدم! حدس هایی توی ذهنم می آمد. بله انگار همان پسر اهوازی کارشناسی ارشد زبان بود که چند سال پیش در شیراز چند باری را مهمان خوابگاه ما بود. خدای من اسمش را فراموش کرده بودم.

متوجه نگاه کنجکاو من شد و حالا او هم به من زل زده بود. تلفنم را از جیب در آوردم به امید اینکه در مخاطبین تلفنم اثری از اسم او پیدا کنم. این فکر به ذهنم رسید که اگر اسمش را پیدا کنم می توانم شماره اش را بگیرم و مطمئن شوم اشتباه نگرفته ام. یک چشمم به پسر و چشم دیگرم به صفحه ی گوشی بود. چند بار مخاطبین را بالا و پایین کردم ولی مگر می شد میان این همه اسم و شماره، اسمی را پیدا کنم که خودم هم نمیدانستم چه اسمی است؟! زمان به سرعت میگذشت، چند تا اسم را که حدس میزدم جست و جو کردم و هر بار نتیجه ای نمیگرفتم. در سمت مخالف ایستگاه ایستاده بود و هیچ راهی هم برای صدا زدن او نبود و حتی اگر این سمت هم بود میخواستم چطور او را صدا بزنم؟ در همین فکرها بودم که قطار از راه رسید و بعد از چند دقیقه دیگر از پسر اهوازی خبری نبود و من هنوز هم مطمئن نیستم که شخص مورد نظر من بود یا نه...

۱۵ نظر ۱۵ مرداد ۹۷ ، ۱۹:۵۵
آقای سین

نخست همه ی برادران و خواهران خود را دعوت به تقوای الهی میکنم و سپس اوصیکم بالعشق و الاکتشاف المعشوق فی الاوایل العمر، که انسان در چشم برهم زدنی جوانی را از دست خواهد داد. مهم تر از درس و دانشگاه و مدارج علمی و موقعیت های شغلی و ثروت و مانند اینها، شریک زندگی یا بقول شما امروزی تر ها نیمه ی گمشده است.

نیمه ی گمشده خویش را پیدا کنید و در همان جوانی و بیکاری و مشکلات با او ازدواج کنید که کسی که در سختی کنار شما باشد در آینده ی رویایی که به کمک یکدیگر خواهید ساخت نیز شما را تنها نخواهد گذاشت.

نیمه گمگشته ات را دیر پیدا میکنی 

سر بجنبانی خودت را پیر پیدا میکنی

+ عروسی های پیاپی و رگباری فامیل و دوستان و همشهری ها امانمان را بریده است! (برای روشن تر شدن ماجرا بگم که فردا شب چهار عروسی همزمان دعوت هستیم) البته تعدد عروسی ها رو میشه تحمل کرد ولی اینکه با هر عروسی فشار افکار عمومی و خصوصی به بنده زیاد و زیاد تر میشه خیلی آزار دهنده است.

۳۴ نظر ۲۶ اسفند ۹۶ ، ۲۲:۳۴
آقای سین

به حضرت مادر می گویم دوست دارد چه چیزی برای روز مادر هدیه بگیرد؟
لبخندی میزند و می گوید: یک عروس!


روز مادر و هدیه روز مادر برای شما چقدر اهمیت دارد؟ آیا حاضرید بخاطر خوشحال کردن مادرتان ازدواج کنید؟

۲۸ نظر ۱۷ اسفند ۹۶ ، ۱۹:۰۵
آقای سین

هم اتاقیای ترسو دیشب که نذاشتن بخوابم و الان هم همه فرار کردن رفتن و تنها موندم. بالاخره که چی؟ یک روز میمیریم هممون، چه فرقی میکنه واقعا؟ حالا یا بر اثر زلزله یا از آلودگی هوا...

داشتم فکر میکردم نبودنم برای کی مهمه؟ مادرم، و شاید پدر و برادرام... :)


یلداتون پر از دانه های سرخ انار!

۱۳ نظر ۳۰ آذر ۹۶ ، ۱۹:۵۵
آقای سین
آقای سین

ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی
دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی!

پیام های کوتاه
  • ۲۵ خرداد ۹۶ , ۲۲:۳۲
    علی