آقای سین

مختصری از احوالات آقای سین...

آقای سین

مختصری از احوالات آقای سین...

۱ مطلب با موضوع «خاطرات» ثبت شده است

چهره اش حدود هفتاد و خرده ای سال تحمل این دنیا را نشان میداد، با اینکه انگار زانوی راستش می لنگید اما سرحال و فرز راه میرفت و هنوز زمین گیر روزگار نشده بود. نزدیک شدم و سلام کردم، دستم را محکم فشار داد و به گرمی سلامم را پاسخ داد. لبخند واقعی اش گره های ابرو و چهره عبوس و کاملا جدی اش را در هم شکست و انرژی مثبت خیلی زیادی به من منتقل کرد...

توی خیابان نزدیک به خانه مان بودیم، تعارفش کردم تشکر کرد و گفت کاری دارد که باید به آن برسد هنوز چند دقیقه ای از رسیدن من به خانه نگذشته بود که صدای در آمد و با باز کردن در پیر مرد دوست داشتنی وارد خانه ما شد. گفت کارش به بعد از ظهر موکول شده و تصمیم گرفته است اینجا بی آید.

همه از آمدنش خوشحال شدیم و از شوخی هایش خوشحال تر...

۱۵ نظر ۲۲ دی ۹۵ ، ۲۰:۰۳
آقای سین
آقای سین

از عکس تو و بغض همینقدر بگویم ....
دردا که چه شب ها...
که چه شب ها...
که چه شب ها...

طبقه بندی موضوعی