آقای سین

مختصری از احوالات آقای سین...

آقای سین

مختصری از احوالات آقای سین...

این روز ها تمام سعی مان را میکنیم تا تمرکز صد درصدی روی کنکور داشته باشیم و وعده ی صد روزه آقای سین هم به سرنوشت وعده های آن ها دچار نشود اما مگر ابر و باد و مه و خورشید و ترامپ و این بیل های مکانیکی توی خیابان و دختر عمه محترمه و بحث های خانواده در راستای فشار برای مزدوج نمودن بنده و ترانه های گاه و بی گاه برادر کوچیکه (با ریتم ها و سبک ها متنوع به زبان های محلی و فارسی و ...) و حسین ماهینی و یار و کوفت و زهر مار میگذارند برای لحظه ای با آرامش کامل به فکر کنکورمان باشیم!
این وسط عده ای که برای واردات ترانسفورماتور از فرانسه استانی را به آتش کشیده اند بیشتر از همه روی اعصابند!
البته از همه این ها که بگذریم می رسیم به بیکاری! که چون مرض لاعلاجی در حال آب کردن گوشت و خرد کردن استخوان های آقای سین است. که اگر نبود این جناب کنکور،
تا حالا حداقل یک مرهم موقتی برای فروکش کردن درد آن پیدا میکردم.
۱۶ نظر ۲۹ بهمن ۹۵ ، ۱۱:۳۰
آقای سین

علی الظاهر تنی چند از بچه های بیان اقدام به راه اندازی یک سایت (شبکه اجتماعی) به اسم بیانی ها کرده اند. بنده دلیل قانع کننده ای برای عضویت در این سایت نمیبینم و این پست صرفا به درخواست گریزان نوشته می شود. اما شما اگر مایل هستید از این سایت دیدن کنید.

اگر غول کنکور مجالی داد در نویسه ای دیگر مفصل تر به این سایت خواهم پرداخت.

۱۵ نظر ۲۲ بهمن ۹۵ ، ۱۷:۳۴
آقای سین

بعد از 20 و اندی سال زندگی در این کره خاکی بالاخره فهمیدیم که گروه خونی ما +AB است. البته سالیان درازی بود که سرنگ در بدنمان فرو نرفته بود و از این موضوع اصلا خوشمان نیامد! آخر ما به ندرت مریض گشته و هنگام مریضی هم (سالی یک بار سرماخوردگی در زمستان که امسال خوشبختانه هنوز رخ نداده) به مریض خانه مراجعه نکرده و با چند عدد کلداکس سر و ته قضیه را هم میاوریم. فرصت را غنیمت میشمارم و در همین سیاهه خدای را سپاس میگویم که سلامتی جسمی و روحی به حقیر عطا فرموده است.


+این روزها ابر و باد و مه و خورشید و فلک دست به دست هم داده اند تا مانع درس خواندن آقای سین شوند...

۲۳ نظر ۱۴ بهمن ۹۵ ، ۲۲:۰۰
آقای سین

صدای حی علی فلاح تمام خیابان را در بر گرفته است و قطره های درشت باران توی صورتم، که از سرما تقریبا بی حس شده است، می خورد اما بی توجه به سرما به راه خود ادامه میدهم و آرام دانه های تسبیح را میان انگشتانم جا به جا میکنم خیابان به گونه ای خلوت در نظرم می آید که انگار در شهری متروکه قدم برمیدارم و با اینکه تازه آفتاب غروب کرده سیاهی ابر ها همه نور را بلعیده و صحنه ای بس خوفناک رقم خورده و در این میان تنها چیزی که ذهن من را مشغول کرده است تو هستی!

اینکه تمام لحظاتم را با یاد تو سپری میکنم چیز تازه ای نیست اما این بار تمام دغدغه ها و افکارم را اینقدر به حاشیه رانده ام که دیگر به جز فکر تو چیزی در من وجود ندارد و چقدر اینجا پر شده است از نبودنت...

۱۲ نظر ۰۷ بهمن ۹۵ ، ۲۰:۵۰
آقای سین

- الو سلام! خوبی زن دایی؟ خونه هستین؟


+ سلام ممنون. آره خونه هستیم


- باشه پس مزاحمتون میشیم الان...


+ خوش اومدین :)


در این موضوع که مهمان حبیب خداست هیچ بحثی نیست! در این که صله رحم هم جزء دین اسلام هستش هم هیچ شکی نیست! اما...

وقتی با چهارتا پسر شیطونش (البته انصافا فقط سه تاشون شیطونن) میان خونه ی ما آخرین امید ها برای تمرکز روی کتاب و جزوه از بین میره... موضوع اونجایی بغرنج تر میشه که خونه ی این بنده خدای ناخوانده (دختر عمه محترم) فقط یه کوچه با ما فاصله داره و تقریبا یک شب در میان این اتفاق می افته...


+ هدفون هم امتحان کردم ولی بعد از چند دقیقه وسط اتاق در حال پشتک زدن مشاهده می شوم! (و یا آهنگ های آرام که امتحان میکنم بعد از چند دقیقه خوابم میبرد:)) )

۱۹ نظر ۰۱ بهمن ۹۵ ، ۲۰:۵۵
آقای سین

مادرت که معاون رییس جمهور باشد، میتوانی پول مردم را بالا بکشی و محافظان مادر هم از اجرای حکم جلبت جلوگیری کنند!


+


۱۳ نظر ۲۹ دی ۹۵ ، ۱۱:۲۲
آقای سین
لطفا روی عکس زیر کلیک کنید و صفحه اینستای گرام آقای سین را فالو کنید که این برای دنیا و آخرت شما بهتر است.


www.instagram.com/mrsinesta

مزاح بنده رو ببخشید! این پست صرفا جهت اعلام آدرس صفحه اینستاگرام بنده است، اگر دوست داشتید سر بزنید.
۱۷ نظر ۲۶ دی ۹۵ ، ۲۲:۳۹
آقای سین

آقای سین تصمیم گرفته در این فرصت باقی مانده (حدود صد روزه) تا کنکور را به گونه ای وقت خویش را برنامه ریزی و مدیریت نماید که در پایان صد روز هیچگونه پشیمانی و تاسف خوردنی از جمله؛ ای کاش بیشتر درس می خوندم یا ای کاش فلان کارها را نمی کردم و موارد این دست برای وی رخ ندهد و با قلبی آرام پذیرای کارنامه اعمال خویش باشد.

بدین وسیله از تمام امت بلاگرین خداشناس تقاضا می شود ما را از دعای خیر و پیشنهادهای کارشناسی خویش محروم نفرمایید.

قبلا از بذل توجهات و همکاری شما دوستان عزیز سپاسگذاریم.
۲۰ نظر ۲۳ دی ۹۵ ، ۲۰:۲۵
آقای سین

چهره اش حدود هفتاد و خرده ای سال تحمل این دنیا را نشان میداد، با اینکه انگار زانوی راستش می لنگید اما سرحال و فرز راه میرفت و هنوز زمین گیر روزگار نشده بود. نزدیک شدم و سلام کردم، دستم را محکم فشار داد و به گرمی سلامم را پاسخ داد. لبخند واقعی اش گره های ابرو و چهره عبوس و کاملا جدی اش را در هم شکست و انرژی مثبت خیلی زیادی به من منتقل کرد...

توی خیابان نزدیک به خانه مان بودیم، تعارفش کردم تشکر کرد و گفت کاری دارد که باید به آن برسد هنوز چند دقیقه ای از رسیدن من به خانه نگذشته بود که صدای در آمد و با باز کردن در پیر مرد دوست داشتنی وارد خانه ما شد. گفت کارش به بعد از ظهر موکول شده و تصمیم گرفته است اینجا بی آید.

همه از آمدنش خوشحال شدیم و از شوخی هایش خوشحال تر...

۱۵ نظر ۲۲ دی ۹۵ ، ۲۰:۰۳
آقای سین

چندی پیش در وب قبلی خود مطلبی درباره مضرات و بدی های تلفن همراه نوشتم و بسی خرسند از خراب شدن تلفن همراهم تصمیم گرفتم که گوشی جدید نخریده و بدون آن زندگی متفاوتی را تجربه کنم. (به این دلیل که وقت بسیار زیادی از من می گرفت و تقریبا تاثیرات بسیار بدی روی کار و زندگی ام گذاشته بود)
روز های نخست از داشتن وقت اضافه ای که به سبب فقدان تلفن همراه در طول روز داشتم بسیار خرسند بودم و از آن به بهترین شکل (مطالعه، ورزش، خدمت به حضرت مادر و. . . ) استفاده می کردم، تا اینکه برای هماهنگ کردن مقدمات سفر خارج از کشور (عراقم خارج از کشور حساب می شود) با دوستان و استاد مجبور به استفاده از یک عدد تلفن همراه کوچکِ بی دردسر که تنها برقراری تماس و پیامک و استفاده از چراغ قوه ( چراغ قوه خیلی مهمه) با آن ممکن بود، شدم.
با اینکه تلفن همراه به زندگی اینجانب بازگشته بود اما تاثیر چندانی روی کارهای روزمره نداشت و کماکان از زندگی لذت برده و کلی وقت اضافه نیز برای کارهای مفید داشتم تا اینکه جناب پدر یک عدد تلفن همراه برای بنده خریداری نمودند و در عرض کمتر از یک هفته همه چیز از نو شروع شد...

۱۳ نظر ۲۱ دی ۹۵ ، ۱۱:۴۸
آقای سین
آقای سین

از عکس تو و بغض همینقدر بگویم ....
دردا که چه شب ها...
که چه شب ها...
که چه شب ها...