آقای سین

مختصری از احوالات آقای سین...

آقای سین

مختصری از احوالات آقای سین...

اتفاق خاصی رخ نداده...

فقط امروز یک سال پیرتر شدم!
۱۲ نظر ۰۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۷:۳۶
آقای سین
آمدیم از حال بدمان بنویسیم؛
از مهمان های غیر قابل تحمل از تعطیلات کوفتی نوروز و از عروسی ای که یک ساعت نشده از رسیدن عروس و داماد و وسط رقص و ساز و دهول و تیراندازی هوایی با انواع سلاح های مجاز و غیر مجاز و سبک و سنگین یک دفعه با رسیدن خبر فوت و تمام کردن یکی از فامیل به هم ریخت دیروز و از امروزی که با تشییع و خاک سپاری و جیغ و داد و گریه مادر و خاله و آشنا و غریبه به سر شد و از کنکوری که ما را به زانو در آورد و ...
و بدتر از همه ی این مصیبت ها استرس و افسردگی در آستانه تولد 25 سالگی و ورود به 26مین سال زندگی و همه اینها بنویسم و ناله کنیم و آه فغان و درد خود را با دنیای مجازی به اشتراک بگذاریم که...
که ناگاه با خواندن چندین پست اخیر یک آشنای قدیمی و تنی چند از دیگر بلاگران نالان اینقدر خوشحال شدیم که تنها ما نیستیم که به أسوأ الأحوال گرفتاریم و بدبخت تر از ما نیز هست و کلا حالمان کمی تا قسمتی سر جا آمد!
حال با اینکه همیشه معترض سیه نویسان و دپرسان و موج منفی ساطع کنندگان بلاگستان میشدم تقاضا دارم زین پس تمام گرفتاری ها و درد و مشکلات خود را به اشتراک گذارید!

+اینکه آقای سین برای پستهای شما کامنت نمیگذارد تنها دلیلش مرض کنکور است که کمتر از یک ماه دیگر یا درمان میشود و یا ما را به هلاکت خواهد کشاند و دلیل دیگری ندارد (به بزرگواری خویش ببخشایید)

۶ نظر ۱۲ فروردين ۹۶ ، ۲۳:۳۱
آقای سین

نمیدانم فارغ التحصیل کدام دانشگاه بود و آیا از همین مدرک های آبکی گرفته بود و کم تجربه بودن و عدم صلاحیت و مهارت او باعث این اشتباه شد و یا اینکه نه تجربه و مهارت کافی را داشته و علت چیز دیگری بود. اما این اشتباه او چیزی بجز مرگ را برای ساسان عزیز به همراه نداشت و ما را غرق در ماتم کرد. حالا دیگر هفت سین و نوروز و خیلی واژه ها نه تنها برای پدر و مادر ساسان که برای همه ی اقوام و آشنایان معنی دیگری میدهند.

اشتباه در مقدار داروی بیهوشی این نوجوان دوست داشتنی باعث شد چند ماه به کما برود و سرانجام 29مین روز از اسفندماه در آغوش خاک جای گیرد...

+ عکس

نوروزی پر از شادی برای شما آرزو میکنم و از ته قلب از خدا میخواهم که هیچوقت نوروز به این تلخی را تجربه نکنید!

مانا باشید و شادمان و سربلند

۵ نظر ۰۱ فروردين ۹۶ ، ۰۲:۴۶
آقای سین

وقتی خبر می رسه بهت خواستگاری که براش اومده رو جواب کرده و تو نمیدونی خوشحال باشی یا ناراحت...

۱۷ نظر ۲۳ اسفند ۹۵ ، ۲۳:۱۷
آقای سین
پسری که زیرابرو بر میداره، با دولتی که از آمریکا میترسه رو،
.
.
.
جفتشو بنداز دور...!!!
.
.
+ تولدت مبارک سردار!
۱۱ نظر ۲۰ اسفند ۹۵ ، ۱۹:۳۱
آقای سین
این روز ها تمام سعی مان را میکنیم تا تمرکز صد درصدی روی کنکور داشته باشیم و وعده ی صد روزه آقای سین هم به سرنوشت وعده های آن ها دچار نشود اما مگر ابر و باد و مه و خورشید و ترامپ و این بیل های مکانیکی توی خیابان و دختر عمه محترمه و بحث های خانواده در راستای فشار برای مزدوج نمودن بنده و ترانه های گاه و بی گاه برادر کوچیکه (با ریتم ها و سبک ها متنوع به زبان های محلی و فارسی و ...) و حسین ماهینی و یار و کوفت و زهر مار میگذارند برای لحظه ای با آرامش کامل به فکر کنکورمان باشیم!
این وسط عده ای که برای واردات ترانسفورماتور از فرانسه استانی را به آتش کشیده اند بیشتر از همه روی اعصابند!
البته از همه این ها که بگذریم می رسیم به بیکاری! که چون مرض لاعلاجی در حال آب کردن گوشت و خرد کردن استخوان های آقای سین است. که اگر نبود این جناب کنکور،
تا حالا حداقل یک مرهم موقتی برای فروکش کردن درد آن پیدا میکردم.
۱۹ نظر ۲۹ بهمن ۹۵ ، ۱۱:۳۰
آقای سین

علی الظاهر تنی چند از بچه های بیان اقدام به راه اندازی یک سایت (شبکه اجتماعی) به اسم بیانی ها کرده اند. بنده دلیل قانع کننده ای برای عضویت در این سایت نمیبینم و این پست صرفا به درخواست گریزان نوشته می شود. اما شما اگر مایل هستید از این سایت دیدن کنید.

اگر غول کنکور مجالی داد در نویسه ای دیگر مفصل تر به این سایت خواهم پرداخت.

۱۵ نظر ۲۲ بهمن ۹۵ ، ۱۷:۳۴
آقای سین

بعد از 20 و اندی سال زندگی در این کره خاکی بالاخره فهمیدیم که گروه خونی ما +AB است. البته سالیان درازی بود که سرنگ در بدنمان فرو نرفته بود و از این موضوع اصلا خوشمان نیامد! آخر ما به ندرت مریض گشته و هنگام مریضی هم (سالی یک بار سرماخوردگی در زمستان که امسال خوشبختانه هنوز رخ نداده) به مریض خانه مراجعه نکرده و با چند عدد کلداکس سر و ته قضیه را هم میاوریم. فرصت را غنیمت میشمارم و در همین سیاهه خدای را سپاس میگویم که سلامتی جسمی و روحی به حقیر عطا فرموده است.


+این روزها ابر و باد و مه و خورشید و فلک دست به دست هم داده اند تا مانع درس خواندن آقای سین شوند...

۲۳ نظر ۱۴ بهمن ۹۵ ، ۲۲:۰۰
آقای سین

صدای حی علی فلاح تمام خیابان را در بر گرفته است و قطره های درشت باران توی صورتم، که از سرما تقریبا بی حس شده است، می خورد اما بی توجه به سرما به راه خود ادامه میدهم و آرام دانه های تسبیح را میان انگشتانم جا به جا میکنم خیابان به گونه ای خلوت در نظرم می آید که انگار در شهری متروکه قدم برمیدارم و با اینکه تازه آفتاب غروب کرده سیاهی ابر ها همه نور را بلعیده و صحنه ای بس خوفناک رقم خورده و در این میان تنها چیزی که ذهن من را مشغول کرده است تو هستی!

اینکه تمام لحظاتم را با یاد تو سپری میکنم چیز تازه ای نیست اما این بار تمام دغدغه ها و افکارم را اینقدر به حاشیه رانده ام که دیگر به جز فکر تو چیزی در من وجود ندارد و چقدر اینجا پر شده است از نبودنت...

۱۲ نظر ۰۷ بهمن ۹۵ ، ۲۰:۵۰
آقای سین

- الو سلام! خوبی زن دایی؟ خونه هستین؟


+ سلام ممنون. آره خونه هستیم


- باشه پس مزاحمتون میشیم الان...


+ خوش اومدین :)


در این موضوع که مهمان حبیب خداست هیچ بحثی نیست! در این که صله رحم هم جزء دین اسلام هستش هم هیچ شکی نیست! اما...

وقتی با چهارتا پسر شیطونش (البته انصافا فقط سه تاشون شیطونن) میان خونه ی ما آخرین امید ها برای تمرکز روی کتاب و جزوه از بین میره... موضوع اونجایی بغرنج تر میشه که خونه ی این بنده خدای ناخوانده (دختر عمه محترم) فقط یه کوچه با ما فاصله داره و تقریبا یک شب در میان این اتفاق می افته...


+ هدفون هم امتحان کردم ولی بعد از چند دقیقه وسط اتاق در حال پشتک زدن مشاهده می شوم! (و یا آهنگ های آرام که امتحان میکنم بعد از چند دقیقه خوابم میبرد:)) )

۱۹ نظر ۰۱ بهمن ۹۵ ، ۲۰:۵۵
آقای سین
آقای سین

هرچی محال میشد
با عشق داره میشه...

پیام های کوتاه